به قلم فاطمه رمضانی مقدم
بسیج یعنی عزیزاله فرمانیان که می گوید وقتی جنگ شروع شد من چون خدمت سربازی رفته بودم، چیزهایی یاد گرفته بودم که به درد بچه های جبهه می خورد. به عنوان بسیجی بیش از هفتاد ماه یا خمپاره انداز بوده و یا مسئول تدارکات گردان امام محمد باقر (لشکر 14 امام حسین) و شبی که دشمن خمپاره ی زمانی می زند، با موج انفجار از زمین بلند می شود و با سر زمین می خورد و وقتی به خودش می آید بچه های سنگر بهداری ترکش های دست و گردنش را بیرون می آورند و زخم هایش را پانسمان می کنند به او می گویند خونریزی گردنت قطع نشده و باید به عقب اعزام شوی ولی عزیز می گوید: من آمده ام خدمت کنم نیامده ام که دو تا ترکش ریز بخورم برگردم عقب، شما یک کاری کنید خونریزی بند بیاید و من اینجا بمانم. و تمام اینها را با لبخند تعریف می کند.

بسیجی یعنی حسین خرازی فرمانده لشکر 14 امام حسین(ع) که بعد از عملیات کربلای چهار وقتی نوجوان بسیجی (علی باغبانی) را در اردوگاه شهید عرب با لباس های گل آلود و دست تیرخورده می بیند، از راننده موتورش می خواهد توقف کند، پیاده می شود، اسم و رسم بسیجی را می پرسد، بابت رزم او و همرزمانش از او تشکر می کند، دست نوازش بر سرش می کشد و وقتی متوجه می شود این نوجوان مجروح برای رسیدگی به گلوله ای که بادگیر و پوست و گوشت بازویش را سوخته و به هم دوخته پیاده می رود، از راننده اش می خواهد اول نوجوان را برساند بعد به سر وقت حسین بیاید.

بسیج یعنی حاج شیخ جواد قاسم پور که حسین گرجی می گوید یک روز شیخ جواد از من خواست در حمام لشکر بدنش را کمی مشت و مال دهم ولی در میانه ی کار ناگهان دیدم شیخ جواد از حال رفت، دستپاچه شدم، آب سرد آوردم و به سر و صورتش زدم تا به هوش آمد. پرسدم چه شد؟ گفت یک لحظه دستت رفت روی یکی از ترکش ها، قلبم گرفت... و حسین گرجی می گوید تمام بدن این مرد مثل آبکش شده بود  و دیگر جای سالم نداشت این قدر ترکش خورده بود اما به قدری خوددار بود و حرفی از ترکش ها نمی زد که کسی خبر از حالش نداشت.

بسیجی یعنی اصغر بهرامی نژاد که اگر دو روز در یک منطقه مسقر می شد یک روز را به استحکام سنگر می پرداخت تا بچه ها کمترین تلفات را بدهند.

بسیجی یعنی علی اکبر احسن زاده که نود و هفت ماه در جبهه های غرب و جنوب و لبنان سر و دست و کمر و گردنش تیر و ترکش خورده و پنج سال فرمانده گردان امام محمد باقر بوده اما وقتی صحبت از ولی نعمت می شود می گوید کار ما چیزی به حساب نمی آید ولی نعمت ما آن رزمنده ای است که در عملیات بدر جانباز شده و از آن سال تا به حال در آسایشگاه اصفهان در اتاقی به یک پهلو خوابیده است و از آینه هایی که روبرو، پشت سر و سقف اتاق است متوجه می شود کی همسرش به عیادتش می آید؟

بسیج یعنی محمدجاویدنیا که تیر و ترکش و بمب های شیمیایی کاری بر سرش اورده که برای یک مصاحبه ی نیم ساعته سه بار در زمان های مختلف بساط دوربین و ضبط را اماده کردیم تا خاطراتی را که مدنظر دارد برایمان بازگو کند و او پیش از ما در محل آماده است اما آخر یکی از خاطرات را نتواند به یاد بیاورد و فرمانده اش(علی اکبر احسن زاده) بگوید  امروز وقتی امثال جاویدنیا که با این همه تیر و  ترکش و درد خیلی ساده در اجتماع ظاهر می شوند، کسی به انها اعتنا نمی کند چون اصلا کسی نمی داند این ها در سن نوجوانی و جوانی چه فرماندهان لایقی بودند و چطور با پوست و گوشت و استخوانشان  و با دست خالی جلوی هجوم دشمن ایستادند و تسلیم نشدند؟!

بسیج یعنی ابوالفضل عباسی که به خاطر سن کم، او را به خانه می فرستند و با دست بردن در شناسنامه و پوشیدن کفش های پاشنه دار مشکلات اعزامش را بر طرف می کند و از این شادی در پوست نمی گنجد و قصه ی اعزامش را با آب و تاب برای مادرش تعریف می کند. همان کسی که وقتی به مرخصی می آید و خانواده متوجه می شوند حالش خوش نیست در جواب پرسش آنها می گوید موقع آمدن در قطار سرما خورده ام اما یکی دو روز بعد دوستانش او را لو می دهند که ابوالفضل دچار موج انفجار شده و در بیمارستان بستری بوده ولی ابوالفضل می خندد و می گوید: شما این حرف ها را باور می کنید؟ بچه ها شوخی می کنند...

بسیج یعنی جواد سربند که چند تیر به پشت و لگنش خورده و دوستانش(ناصر جاویدنیا و حسین ارباب) در عقب نشینی ناچار می شوند او را با کمی آب و آذوقه در سنگر عراقی ها بخوابانند و او بگوید وقتی بچه ها گفتند تو اینجا باش ما می رویم امبولانس بیاوریم، از نگاهشان فهمیدم که عراقی ها پیشروی کرده اند و بچه ها ناچارند بروند و هر چه اصرار کردند حداقل یک نفرشان پیش من بماند اجازه ندادم و گفتم شما هم گرفتار می شوید.

 و این قصه یک هفته زمان می برد و این نوجوان مجروح در حالت هوش و بی هوشی در منطقه ای بین دوست و دشمن بماند و وقتی چشم باز کند خود را در بیمارستان امام خمینی تهران ببیند که از اتاق عمل بیرون آمده و ناصر و حسین  با پرس و جو او را پیدا کرده اند و از اولین ملاقات کننده های او شده اند. 

جواد وقتی برای مصاحبه می آید، تا ناصر هستف مدام لبخند بر لب دارد و بین حرف هایش دست روی پای ناصر می گذارد و به تکرار می گوید: یادت می آید ناصر؟ و وقتی ناصر خداحافظی می کند و می رود، اول اشک ها و گریه های جواد است که بگوید: 

علی برادر ناصر دوست صمیمی من بود، در کربلای چهار شهید شد، من خیلی خانه ی آنها می رفتم اما الان که مادرش سراغم را می گیرد خیلی برایم سخت است که بروم جای خالی دوستم را ببینم، از طرفی هر وقت ناصر را می بینم تا دو سه روز حال خودم را نمی فهمم از بس این مرد درد دارد و هیچ نمی گوید و روز به روز وضعش بدتر می شود. تازگی ها هم دچار فراموشی شده و کم کم همه چیز دارد از خاطرش می رود...

و تو تازه می فهمی که  آن "یادت می آید ناصر؟" چه غمی را در خود نهفته دارد؟!



بسیج یعنی جواد سربند که وقتی مصاحبه تمام و بساط مصاحبه جمع می شود، همان جا دم در ایستاده بگوید: یک نوجوان بود به نام بهرام عرب خیلی پاک بود، جلوی چشمم شهید شد، دیگری بود این طور دیگری بود این طور... و بگوید: از من چیزی ننویسید، خاطره باید از شهدا گفته شود از این بچه ها بنویسید... و برود و برگردد عین بچه های کلاس اولی معصومانه بگوید: تو را به خدا! قسمتان دادم! از شهدا بنویسید، برایتان باقیات صالحات است...

و بعدها در مصاحبه ای دیگر از زبان دیگری بشنویم که جواد بخاطر همان مجروحیت روده هایش را از دست داده و روده ی مصنوعی دارد و کف پاهایش درست به زمین نمی رسد و در راه رفتن مشکل دارد...

بسیج یعنی سید علی رضا بنی طبا که در نامه و تلفن به خانواده اش می گوید من بیشتر پشت جبهه هستم و خیال آنها که راحت شد، مسئولیت محور عملیاتی را بر عهده بگیرد.

و بسیج یعنی علی محمد اربابی که وقتی به مرخصی می آید شب در ایوان خانه روی زمین می خوابد و وقتی مادرش برایش رختخواب می آورد قبول نمی کند و می گوید اگر اینجا راحت بخوابم و راحتی به من مزه بدهد، برگشتن به جبهه برایم سخت می شود! 

بسیج یعنی سید محمد حسین زاده که بعد از والفجر مقدماتی که عراق عده ای از بسیجی های نوجوان را به اسارت برده و روی آنها مانور تبلیغاتی راه می اندازد و بنا می شود ایران نوجوان ها را به خط نفرستد و برای بازرسی گردان ها بیایند و عده ای را بخاطر سن کم به عقب بفرستند و سید محمد بین آنها باشد  اما از پا ننشیند و با اعزام بعدی خودش را به جبهه برساند.

بسیج یعنی برای این که سنّت کم بوده و شرایط اعزام نداشته ای، اما قلبت مشتاقانه می تپد و آرام و قرار نداری، به فکرت  برسد یواشکی قاطی مسافران سوار قطار شوی، خودت را  دو سه ساعت در توالت قطار حبس کنی و صدایت در نیاید بلکه مامور قطار متوجه ت نشود و بتوانی خود را به جمع بچه های رزمنده برسانی.

بسیج یعنی در سرمای زمستان به خاطر بی بلیت و بی برگه ی اعزام سوار قطار شدن، در مسیری بیابانی پیاده ات کنند، نه لباس گرمی تنت باشد و نه حتی کرایه ی برگشت به شهر و دیار خودت را داشته باشی و کلی سرگردان شوی و سختی بکشی اما اکنون بعد از سی سال وقتی آن لحظه ها را به یاد بیاوری، دلت برای آن ایام تنگ شود، بغض کنی و اشک هایت بی امان سرازیر شود...

تاریخ ارسال: 1395/9/2
تاریخ بروزرسانی: 1395/9/2
تعداد بازدید: 637
ارسال نظر